تبليغاتX
شاعر بی چشم و دهان،گم شده در وزن زمان
زمزمه هایی از سر دلتنگی،همین و بس...

 

قاب

 

جای تو پر شده است

دل دگر تنگت نیست

قاب عکسی کوچک

جای تو همدم جانم شده است

مایه دلخوشی روح و روانم شده است

 

چشمهایش زیبا

گیسوانش افشان

برق بر لب دارد

گونه ای نور افشان

حیف... او خاموش است

و سراپا گوش است

آه اگر مهلت صحبت می داشت

در دلم شوق شنیدن می کاشت

 

من ولی پر ز سخن

می چکد درد دل از چشم و دلم

او مرا می شنود

نه زیادی و نه کم

 

با وی از هر در و هر لحظه سخن می گویم

چرک و زنگار ز آینه دل می شویم

بین ما چیزی نیست

که مرا بنده آداب کند

گرم می گویم من

گرم هم می شنود

بلکه یخهای دلم آب کند

 

امشب او را گفتم :

اهل دنیایم

روزگارم خوش نیست

تکه قلبی دارم

مرده هوشی

سر سوزن جانی

ناله ای دارم جانسوزتر از گریه زن

و خدایی که ورا گم کردم

"لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند"

اهل دنیایم

پیشه ام بی حالیست

گاه گاهی قفسی می سازم

می فروشم به خودم

"تا به آواز شقایق که در آن زندانیست"

رونقی گیرد باز

دل بی طاقت من

من نیازم را

می برم تا لبه چشمه آب

عرض پوزش "سهراب"

قصه دلتنگیست

که به چشمان من از روزن شعرت جاریست

پوزشم را بپذیر

 

دخترک داخل قاب

فارغ از واکنشی

باز هم خیره به من می نگرد

خبر از زخم زبان اما نیست

به چه عالی ! ... عالیست

ذوق در باغ دلم می شکفد

باقی شعر سرازیر شود از لب من

شرح این حال پریشم را از

صبح و ظهر و شب من

 

دیدی ای کوه غرور

جای تو خالی نیست

قاب عکسی دل من را برده است

چای تو پر شده است

دل دگر تنگت نیست

دوستش دارم من

گرچه از صورت زیبای تو زیبا تر نیست

گرچه زلفش به کمندی تو نیست

گرچه چشمت آبی است

گرچه سرخ است لب لعل تو اما آن نیست

و هزاران این سان ...

لیک او خاموش است

و سراپا گوش است

آه افسوس...دریغ

تو اگر گوش به من می دادی

و زبان می بستی

حال اینجا بودی

قطعه گم شده "ما" بودی

 

چه دریغ و چه فسوس؟!

جای تو خالی نیست

قاب عکسی دارم

"بهتر از برگ درخت"

قاب من را عشق است

به درک آنکه برفت...!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:34  توسط علی نعیمی  | 

 

از تو می پرسم!

 

چشمهایم سوی سابق را ندارد ای دریغ

دستهایم قدرت سابق ندارد ای فغان

این منم یا سایه ام؟

با تو ام

حرفی بزن

باز کن لبهای تاریکت به حرف

بشکن این تابوت ژرف

آه اینجا سردم است

آه اینجا چک چک باران نرم

همچو آوای هزاران مبهم است

با تو ام

حرفی بزن

همچو جغدی شوم چشمت را به چشمم بسته ای

رنگ بیزاری به جانم می زنی

آه همچون دشمنی

 

برق تیغ و جوی سرخی در تنم

وقت کوتاهی و حرفی بر لبم

می روم آرام در عمق شبم

 

عهد یاران را چه شد؟

بوی باران را چه شد؟

قول سرسبز بهاران را چه شد؟

من غریق بحر خواب و رخوتم

رود خشمم من سراب نفرتم

من تهوع دارم از حال خودم

با تو ام

حرفی بزن

این منم یا سایه ام؟

این منم یا سایه ام؟

این منم یا سایه ام؟

با تو ام

حرفی بزن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:48  توسط علی نعیمی  | 

 

آخرین خاطره

 

شب آخر که رسید

ساعت انگار که کم حوصله بود

تپش تند دل و خیسی چشم

آخرین صفحه آن خاطره بود

 

دل پر حرف و سکوتی آرام

اوج امید و سرابی از یأس

جمع اضداد بُدم آن شب نحس

 

التماسی که به چشمم آویخت

اشکهایی که پایت می ریخت

حرفهایی که پس لهجه بغضم خوب مفهوم نبود

از دلت ساز مخالف نربود

 

بوسه آخر ما

تلخی اش تلخی زهر

و خداحافظی ات

لرزه ای بر تن شهر

مرگ بر آن شب شوم

 

من هنوز اینجایم

و به یادت هر بار

صفحه آخر آن خاطره را

می نویسم صد بار

تا که تکرار نگردد دیگر

غلط دیکته وار

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:51  توسط علی نعیمی  | 

 

درد دل

 

بی تو بودن را به طرزی سخت تمرین میکنم

گرچه بی تابم ولی از عشق تمکین میکنم

 

گرچه از دستم نمی آید که مهمانت کنم

خانه ام را با خیالت خوب تزئین میکنم

 

خوب می دانم که وقت بودنت کوتاه بود

بر دلم آن وقت کم صد سال تلقین می کنم

 

نا شناسی بودم اما آشنا بگرفتی ام

این مرام آشنا را نیک تحسین می کنم

 

بی تو می مانم ولی از شادیت گُل می دهم

ور نه آن سِیلم که دشتی شاد غمگین می کنم

 

چون که بدخواهی کند از بهرت این دنیای شوم

شرق و غربش را دمی بالا و پائین می کنم

 

تا نبینم رنگ غم بر صورت زیبای تو

شب دعا می خوانم و تا صبح آمین می کنم

 

گر روم از یادت ای زیبا مرا از غم چه باک

عکس تو می بینم و این دیده آذین می کنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:19  توسط علی نعیمی  | 

 

   دل

 

با جرعه ای شراب دل از دست ما برفت

ماندم به کار دل که چه کرد و کجا برفت

 

او از ازل به کیش خودش بود گوییا

چندان عجیب نیست که آخر جدا برفت

 

منعش نمی کنم ز شکایت ز دست من

جانش به لب رسید که چنین بادپا برفت

 

در سینه ام تپید ، ولی می ندیدمش

بس آشنا بود ؛ دریغ ، آشنا برفت

 

می گفت زنده است ولی نیمه جان بشد

آن شب که غم برآمد و از دل صفا برفت

 

یادش بخیر صحبت "حافظ" به گوش دل

آن دم که همره گل و باد صبا برفت

 

ما رعیت دلیم و همی اوست پادشاه

وا رعیتا که حضرت فرمانروا برفت

 

ای آه و صد فغان که چه خون شد به کام دل

ای ناله و فسوس که بر دل چه ها برفت

 

عمری گذشت و بود اسیری به دست من

بندش گسست و همچو پرستو رها برفت

 

هر جا که می روم اثری نیست از دلم

خاکم به سر که گم شد و تا ناکجا برفت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:53  توسط علی نعیمی  | 

 

مرگ

 

و زمان خواهد گفت

راز من را به زمین

لحظه خواب نهایی در خاک

در شبی بارانی

یا که صبحی دلپاک

 

پیکرم ساکت و سرد

چشمها غرقه خواب

فارغ از رنج و عذاب

خاک بر چهره من

می شود همچو نقاب

 

آه آن لحظه چه حالی دارد

لحظه خوب رهایی از فکر

درک تنهایی خار

وحشت از عاقبت صحبت بی پرده و رک

لمس زیبایی باغ

لذت از مزه دود

بحث در مسأله بود و نبود

لذت آخر خواب

صبح و بیداری زود...

 

و زمان خواهد دید

جشن انسانها را

با کمی دیری و زود

فارغ از سوخت و سوز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:16  توسط علی نعیمی  | 

 

تردید

 

شک و تردیدی زرد

فکرهایی پر درد

مانده ام مبهم و گس

که چه می باید کرد؟

 

تو که از قریه قحطی زده عشق فراری شده ای

از نگاهت پیداست

همچو من کشته بغضی و بهاری شده ای

دست این خسته بگیر

که چو خون بر رگ سبز

سرخ و جاری شده ای

 

وقت شک نیست به عشق

وقت پرواز دل است

من و تو بال همیم

ولی افسوس که ما می ترسیم

باورم کن ، که به هم می ارزیم

من و تو زخمی یک شمشیریم

زنده از امّیدیم

غیر از این می میریم

 

ترس را دور بریز

رو به رویم بنشین

لحظه خوب شکوفایی باش

همدم گرم هم آوایی باش

لحظه ها را دریاب

در زمان جاری باش

جان من باش و بمان

که به تو مایلم از روح اهورایی تو

چشمهایم به تو بند

جان من...

باز بخند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:59  توسط علی نعیمی  | 

 

من

 

روزها را با خواب

و شبم را با دود

راهی سطل زمان می دارم

و خودم می دانم

که من از شکل خودم بیزارم

وای از این خنده احمق واری

که به لبها دارم

 

شدم آن مردک دیوانۀ تلخ

تابوی ذهنیت کودکی ام

به همان کوچکی ام !

وای ، ای وای چه شد؟

شدم آن چیز که می ترسیدم

شکل کابوس پریشان بدی

که به شب می دیدم...

 

کودکی را چه بگویم که دریغ

عوض سرسره والا کلنگ

خانه ای ساختن از ماسه و سنگ

ذوق پا کردن یک کفش قشنگ........

فکر من در پی دنیا و معماها بود

پر از چون و چرا ، خانه اما ها بود

که خدا چیست؟ کجا خانه و منزل دارد؟

این عروسک که چو ما هست ، چو ما دل دارد؟

...

و هزاران پرسش

البته بی پاسخ

و رسیدیم به امروز و شدم تابوی خود

کودکیمان هم سوخت

وای بر ما دل من

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:13  توسط علی نعیمی  | 

 

 

شوره زار عمر

 

حالا که عشق می پرد از شاخسار ما

مائیم زیر سنگ و تویی بر ستاره ها

 

باشد دگر حرف رفاقت نمی زنم

دیگر برای آمدنت جان نمیکنم

 

در گوشه ای به یاد تو هق هق نمی کنم

دیگر هوای یار موافق نمی کنم

 

این شوره زار سرد دلم خسته می کند

امّید را ز خاطر من جسته می کند

 

شاید نمیرم ار شب دل را سحر کنم

باید برای زنده بُدن غم سپر کنم

 

اما چه حاصل از عدد عمر می برم

وقتی که نیستی و من از خویش کمترم

 

وقتی هنوز می شود از غم حصار ساخت

باید هزار بار به این شوره زار باخت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:45  توسط علی نعیمی  | 

 

خار و باران

 

دل باران خبر از پاکی دریا آورد

ولی افسوس و دریغ

که به صحرا آورد

خار حتی خبر از بودن آب هیچ نداشت

آب را دشمنی همچون گرد بادی انگاشت

بس بترسید و رخ از خیسی او پنهان کرد

قطره اما با صبر

قصه از جنگل و دریاچه به گوشش می خواند

چهره غم زده خار بسی خندان کرد

 

 

خار بشنید و بگفت:

گردباد آنجا هست؟

تیغ خورشید عمود آیا هست؟

قطره خندید و بگفت:

دست آرام نسیم

می نوازد سر هر بوته به ناز

آفتابی پر مهر

می کند روز به نرمی آغاز

آبشاران به خروش

کوهساران به صلابت در خاک

چه چه بلبل و سار

بوی شبنم به تن سبزه پاک...

قطره باران می گفت،

خار هم می شنوید

دیده خار پر از

رنگ غم، برق امید

 

 

آری ای قطره باران، ای پاک

منم آن خار به صحرا مانده

رانده و درمانده

با من از جنگل و دریاچه نگو

خار خار است چه جنگل چه کویر

من به هرجا که روم

در زمینم چو اسیر

مانده ام در زنجیر

ای صنم، قصه نگو

که هوایی شوم از وصف درختان سهی

واگذارم به من و

دست این دشت تهی

 

 

من و این ثانیه ها

من و این راز بقا...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 22:10  توسط علی نعیمی  | 

 

شفق واره

 

دلم خون است ای خورشید

شفق وار از برای صبح

دلم می میرد از آزار این بی تکیه گاهی ها

نمی بینم بجز افسردگی و این سیاهی ها

دلم خون است

این دل طاقت زندان ز کف داده

"سلامت باد آزادی" بگو با خوردن باده

اگر آزادی ای سرمست دلداده

بگو، خوش باش، مستی کن

که زندان سرد و سنگین است

حریف فکرهای گرم و رنگین است

دلم خون است ای مجنون

دلم نالان و غمگین است

 

چرا باران نمی بارد

به صحرای خیال من

به قحطی آرزویم مُرد و شد وقت زوال من

دلم شد چشمه ای خونین

دریغا آرزوهایم

دریغا آرزوهای محال من

 

دلم خون است ای همدم

بیاور اندکی مرهم

که چشمم سخت عادت کرده با دیدار تاریکی

بگستر جاده ای تا زود بگریزم

به هر جا شد

جدا از دور و نزدیکی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:21  توسط علی نعیمی  | 

 

قصه ابر و باد

 

ابر می گفت به باد

من دگر خسته شدم

تا به کی ملعبه دست تو باشم بیرحم؟

از غم بی وطنی پیر شدم

بس که از آمدنت مرده و دلگیر شدم

تو مرا هر شب و روز

می کشانیم به زور

بر سر خانه و گور

یا به ایام عزا

یا بهنگام سرور

و مرا

به در و دشت رها می فکنی

من چو طفلی ترسو

میدوم بر هر سو

پی راه برگشت

ولی افسوس و دریغ

که دگر گم شده ام

می شود اشک روان

ناله ای بی پایان

و همه مردم خیس

یکصدا میگویند

باز باران ، باران

و همه خوشحالند

جز من خسته گیج

که شدم ملعبه هر دم باد

گر ز من می پرسی

باد را نفرین باد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:54  توسط علی نعیمی  | 

 

کاکتوس

 

چشم ناقابل من

هدیه بر خوبی تو

تو بمان سرو بلند

که سفر کار من است

شک و تردید نکن

آخرش سوختن است

شک و تردید، مرا

نور ارزانی تو

تو بمان چون که سفر

بهر اجبار تن است

 

تو بمان، چون تو شبیهی به دشت گل سرخ

این منم وصله ناجور به باغ

تو کجا می بینی؟

که کبوتر چاهی

بشود همدم زاغ

تو بمان چون که دلم

آشنای سفر است

از دل جاده ها با خبر است

تو بمان، باغ تو را می خواهد

به صداقت سوگند

که دلم عمر مرا می کاهد

من کجا و تو کجا؟

تویی همسایه عرش

و منم سایه به فرش

تو بمان

و فراموش نکن

که گل سرسبد باغ تویی

هرگز از فکر گل کاشته آسوده مشو

شک و تردید مکن

" تو خراب من آلوده مشو "

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:54  توسط علی نعیمی  | 

 

امشب

 

 

بنوش از من

بسی تلخم

ولی صدها سخن دارم

که شیرین است و رویایی

من امشب شکل "من" دارم

 

بنوش از جام بی رنگی که امشب غرق پر رنگیست

و از حالم مپرس امشب

که حالم حال دلتنگیست

 

من امشب از خودم دورم

من امشب حرفها دارم

من امشب نامه ای خیسم

که در خود سطرها دارم

بنوش از من که لبریزم

وز این احساس سرریزم

تو پاییزی و آن برگم

که در پای تو می ریزم...

 

بنوش از من همین امشب

که فردا حس رویا نیست

یکی با من بگفت امشب

که فرداشب شب ما نیست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:23  توسط علی نعیمی  | 

 

چه کسی می داند،چه کسی می دانست؟

 

چه کسی می دانست

که نسیمی آرام

ساقه نرم دل شب زده را می شکند؟

چه کسی می فهمید

اندکی زخم زبان

تن این مرده روان می فکند؟

چه کسی آمده بود؟

که هوایی شده بودی انگار

خط پیوستگی باور ما

گوییا همچو مثلث شده بود!!

 

دل تنهایی من

عمر دارد اکنون

به فراوانی آواز کلاغ

در شبی سرد و زمخت

من خودم می دیدم

هیچکس هیچ نگفت

چه کسی می دانست

که من آگاهم و ساکت چون سنگ؟

ای امان از دل تنگ

ای فغان از دل تنگ

 

سوختم، آب شدم...

ریختم در دل خود

با کسی دم نزدم

تا که مستأصل و بی تاب شدم

چه کسی می داند

که دگر کم شده ام

خانه غم شده ام

من دگر کم شده ام...

 

غیر غم یاری نیست...

زنده باشی ای غم!

چون تو غمخواری نیست

چه کسی می داند؟

وسعت عشق میان من و تو

تا که جان هست بمان

تا که جان هست بگو

چه کسی می داند؟

که چه حالی داریم؛

حال بین من و تو

مایه رشک همه عاشقهاست

 تا که جان هست بمان

تا که جان هست بگو...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط علی نعیمی  | 

 

مهمانی شب

 

باز می آید شب

به سراغ دل بی مونس من

مثل یک مهمانی

می شود سایه به تن

پا به پای دل من

میدود تا به سحر

 

شب چه زیباست ولی

همچو شادی کوتاه

دم هر روز غروب

دل من چشم به راه

باز می آید شب

مژده، ای شب زده ها!

که نفس در راه است

خواب را دور کنید

عمر شب کوتاه است

شب تابستانی

اندکی مهمان است

خواب را دور کنید

چشم دلها را باز،

چشم سر کور کنید

شب چراغان است از تاریکی

نوبت گردش دل آمده است

خواب را دور کنید...

 

دوست دارم شب را

زورقی آرام است

مرهم آلام است

کاش خورشید شبی، راه را گم بکند

و بمیرد آنجا

تا که شب

ثابت و جاوید شود

کاش میشد، اما....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:21  توسط علی نعیمی  | 

 

 سهمی از پریشانی

 

عاشقی از سر من بار سفر بست شبی

نیست دیگر به تنم شور و شر و تاب و تبی

همچو یک مرده آلوده به خواب

میکشم رنج و عذاب

می نویسم به کتاب

آه ای مردم خوشبخت خمار

عاشقی مال شما...

بوسه ارزانیتان

کنج آغوش به نام همه تان

سهم من مال شما...

 

 

سهم من چیزی نیست

درخور ارزانی

راستی، غمناک است

سهم من را بدهید

تا پریشان نشوید

پاک از یادم رفت

که در آن خیری نیست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:48  توسط علی نعیمی  | 

واژه ای تازه بگو

 

 

خسته ام از تکرار

خسته از شب زدگی

خسته از استمرار...

 

من همان عقربه ثانیه ام

در میان صفحه ساعت عمر

راه پیش و پس من

هر دو انگار یکی است

ایستادن مرگ است؛

رفتنم نزدیکی طرف لحظه مرگ

راه پیش و پس من

هر دو انگار یکی است

 

من شتابان و عجول

حسرت لحظه ای اطراق به یک منزلگاه

پر دردی جانکاه

به کجا می نگرم؟

چیست پس عاقبتم؟

تا به کی در سفرم؟

واژه ای تازه بگو

 

واژهای تازه بگو

شاعر لحظه آزادی من

ای گل سرسبد باغ اقاقی،ای خوب

منم آن گم شده در کوچه مرگ

دل من را بشناس

از دم خواب بروب

 

واژه ای تازه بگو

نفس این دل آزاده پر است از دم مرگ

واژه ای گو که به یمن نفست

بتراود روحی

در رگ خسته برگ

واژه ای تازه بگو

 

تو کجایی جانا؟

تو چه دوری رویا

تا به کی من بدوم؟

تا کجا من بروم؟

خسته ام،خسته تر از عقربه ها

آشنا با تپش دغدغه ها

ای صمیمی،ای خوب

لحظه آرامش

به کنارم تو بیا

و به گوش جانم

غزلی ناز بخوان...

واژه ای تازه بگو...

واژه ای تازه بگو...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط علی نعیمی  | 

 

 

هوای هوای بهار است و باده ناب

به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

 

فرشته روی من،ای آفتاب صبح بهار

مرا به جامی از این آب آتشین دریاب

 

نوروز همیشه پیروز بر شما دوستان عزیزم مبارک

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط علی نعیمی  | 

یاد داری؟

 

یاد داری که دلم

خفته در آیینه چشم تو بود؟

چشمهایی که همه زندگیم را بربود...

 

یاد داری که دلم

همه شب ملعبه دست تو شد؟

روح بیمار دلم،

زخمی عربده چشم سیه مست تو شد؟

یاد داری بت من؟

 

یاد داری که چه شد،

که دلت دشمن این بیدل ماتم زده شد؟

یاد داری که چه وقت،

دل من قلب بدین خانه ماتمکده شد؟

دلت از عشق تهی گشت و دلم غمزده شد؟

 

یاد دارم که تو را

لیلی قصه خود می دیدم

و چه مجنون بودم

که نمی فهمیدم

سنت کهنه مجنون کشی لیلی را...

 

یاد دارم که تو هم

یاد میداشتیم

حتم دارم که کنون

رفته ام از یادت

ای دریغ،ای افسوس

کیست اینک ملک خاطر تو؟

کیست آن یار نظر کرده نو؟

کیستم من بی تو؟

کیستم من بی تو؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:38  توسط علی نعیمی  | 

 

سفر

 

با سری پر ز هوی

با دلی پر ز ملال

میروم تا چه بیافتد بر ما

میروم تا که ببینم چه کسی؟

می شمارد نفسم را زیبا

 

نیستم پای سفر

لیک خاری است به پا

که همی آزارد قلب من را ز ازل!

نه حبیب و نه طبیب

مددی چند نکردند مرا

تا رسم بر تسکین

 

اندکی غرقه شدم در رویا...

من کجا؟عشق کجا؟

سفر آنرا زیباست

که امید است ورا

من که نومیدم و رنجورم از این چرخ و فلک

خسته از رنج مدام

ترم از اشک دریغ

پرم از حسرت و غم...

روزگاریست که گم کرده ام امیدم را

اندر این پیچ و خم زبر و ملال آور عمر

به کجا من بروم؟

 

من به دنبال رفیقی بودم

که به آرامش خود غسل دهد جان و تنم

آتشی سازد و با آن به دمی گرم کند

نفس سرد مرا

هیچکس یار نبود

هیچکس نیمه این مرده تبدار نبود

بر دل غمزده غم بود...

ولی لحظه ای غمخوار نبود

هیچکس یار نبود

 

هر کسی دم زد از عشق

سایه ای بیش نبود

جز نمک بر سر زخم دل درویش نبود

لحظه ای آمد و رفت

جز غمی نو دگر او هیچ نداشت

بذر غم در دل این شب زده کاشت

غم نو گریه نو در برداشت

هیچکس یار نبود...

عشق در لحظه بی واسطه انگار نبود

هیچکس یار نبود....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:53  توسط علی نعیمی  | 

 

 

خسته ام از دل خود

 

 

خسته ام از دل خویش

 

زین دغل باز دو رنگ

 

زین جفاکار پریش

 

خسته ام از دل ریش

 

 

 

ای دریغا دل من

 

دل پر حادثه و نازک من

 

دل دریایی بس چابک من

 

که کنون برده اوهام شده ست

 

دست از همرهی من شسته ست

 

چه به روز و چه به شب

 

می کُشد ساقه آرامش من

 

برده سر حوصله و طاقت من

 

دیگرش دوست ندارم یک دم

 

دل من را بکشید

 

 

 

 

خسته ام از دل خود

 

از دل شب زده باطل خود

 

دل من را بکشید

 

خسته ام از دل تنگ

 

بکشیدش که روا نیست درنگ

 

دل من را بکشید

 

خسته ام از دل محنت زده ام

 

من اسیر دل و او می کِِشدم

 

سوی افکار دل آزرده آفت زده ام

 

خسته ام از دل خود...

 

دل من را بکشید

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:17  توسط علی نعیمی  | 

 

نفرین به سر نوشت

 

 

لعنت به تو ای سرنوشت،ای ظالم وحشی سرشت

من رو به هر غم مبتلا کردی در این دنیای زشت

 

با من ولی بر ضد من،بودی همیشه دشمنم

حالا من تنها ترین در حال در خود مردنم

 

هر کس تو دنیای خودش خندید و فریادی کشید

اما سکوت و گریه من رو کسی اینجا ندید

 

توی هجوم وحشی غمها به روح و قلب من

دست تو رو دیدم به کار ای رو سیاه دل شکن

 

از دوستها و دشمنا سهمم تباهی بود و بس

از این همه رنگ قشنگ،رنگم سیاهی بود و بس

 

نفرین به تو ای سرنوشت،نفرین به تو ای سرنوشت

جز من به لوح عاشقی هر عاشقی خطی نوشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:46  توسط علی نعیمی  | 

 

متولد پاییز

 

 

اشک از گونه چکید

 

برگ بر شاخه تکید

 

سوز سوزنده نفسها را کشت

 

چادر مرگ به سر های سر افکنده کشید

 

گوییا پاییز است

 

که جهان از دم نارنجی آن لبریز است

 

گوییا پاییز است

 

 

 

فصل پاییز هر سال

 

فصل یادآور یک خاطره است

 

یاد آن خاطره ای

 

که در آن ظلمت شب

 

چهل ویک شب پاییزی رفت

 

قفل ناباوری کودک نوزاد شکست

 

متولد شد و در بطن جهان جاری شد

 

وارد عرصه بیداد و ستم کاری شد

 

طعم بودن بچشید

 

از عدم عاری شد...

 

 

 

 

منم آن کودک پاک

 

منم آن مظهر شادی و سرور

 

که کنون گم شده ام

 

جای یک زنده به یغما بردم

 

و شدم

 

مرده ای زنده به گور

 

خالی از خشم و غرور

 

میکنم هر دم از این خانه ویرانه عبور

 

نیست ردی ز سرور

 

می زند بانگ دلم:

 

دست از زندگی مرگ نما

 

زودتر،نیک،بشور

 

 

 

فصل پاییزی من

 

حکم همزاد من است

 

سوز ویرانگر او

 

حکم فریاد من است

 

 رفته از یادم من

 

گوییا تشنه فریادم من

 

فصل پاییز که رفت

 

دوست دارم که نباشم دیگر

 

طاقت دوری پاییز ندارم یک دم

 

کاش پایان نرسد

 

فصل پاییزی من

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:29  توسط علی نعیمی  | 

 

خوش خیال

 

 

روزگاریست که در پرده شب

 

زیر دیوار امیدی مبهم

 

چشم بر سینه شب می دوزم

 

تا که یک اخترکی

 

چشمکی بر من دیوانه زند

 

تا که آن چشمک خوش

 

دل و روح و سر و جانم ببرد

 

دل افسرده من ناز کند،

 

اخترک ناز دلم را بخرد...

 

 

 

 

خوش خیالم که در این دوری صبح

 

پی شادابی گل می گردم

 

یاد آن خواب بهارانه به خیر

 

که به شادابی گل

 

همه شب تا به سحر خیره سری می کردم

 

و کنون بی خوابم

 

دوست که دارم که ملاقات کنم رویا را

 

تا ببینم به خوشی وامق بی عذرا را

 

صد هزاران افسوس

 

که کنون بی خوابم

 

صد هزاران افسوس

 

که کنون بی خوابم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:21  توسط علی نعیمی  | 

 

گذری بی برگشت

 

 

گذری کرد دلم

 

گذری بی برگشت

 

در زمستان خیال

 

سوخت از حادثه ریزش برگ

 

طی ایام شباب

 

نظری کرد بر آن مسلخ برگ

 

رنگ افسوس گرفت

 

ناگهان گم شد و رفت...

 

 

 

 

چه پریشان حالی

 

چه سیه گون روزی

 

کو،کجا شد گل ایام شباب؟

 

رفت،گم شد به شتاب

 

عمر خوش رقصی من

 

بود چون عمر حباب

 

من نمیدانستم

 

که پس لحظه کوتاه خوش آوازی من

 

خفته یک عمر عذاب

 

من نمیدانستم...

 

 

 

 

دل من گم شد و رفت...

 

دل من گم شد و رفت...

 

دل من گم شد و رفت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 19:30  توسط علی نعیمی  | 

خاطرات متولد نشده

 

يه سبد خاطره از رفتن تو همه با طعم شکست و خستگي

              قصه قديمي يه خنجر و پشت يک عاشق و دلشکستگي

 

توي اين سکوت تاريک و بلند ديگه جايي واسه موندن ندارم

   يه شب از همين شبهاي بي سحر پا تو جاده هاي رفتن مي ذارم

 

گذر دوباره از قصه ما معني يه کار پوچ و بيخوده

                           قصه دوباره ها و حسرت خاطرات متولد نشده

 

حسرت خاطره هايي که مي شد آخر قصه ما دو تا بشه

                 براي هميشه تو دفتر عشق ناجي غربت مثل ما بشه

 

کاش مي شد دفتر خاطرات من جاي غصه ها پر از خنده مي شد

            ورقهاي خيس از گريه من از کتاب شعر من کنده مي شد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:13  توسط علی نعیمی  | 

کویر

 

 

در کنار گلی که بی رنگ است

زیر خورشید مبهم پاییز

رسته ام در کویر باور خود

سرزمینی که عشق آنجا نیست

سرزمینی که جاده ای دارد...

لیک،پایان راه پیدا نیست

 

سرزمینی است مملو از زردی

می گریزد ز باورم سبزی

باورم عاجزانه می سوزد

در فراق بهار شیدایی

حسرت عاشقی و رسوایی

 

حسرتم جاودانه خواهد بود؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:23  توسط علی نعیمی  | 

 

 

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

 

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:48  توسط علی نعیمی  | 

 

هر کسی هم نفسم شد

               دست آخر قفسم شد

من ساده به خیالم

            که همه کار و کسم شد

اون که عاشقونه خندید

                خنده های منو دزدید

پشت پلک مهربونی

           خواب یک توطئه می دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:15  توسط علی نعیمی  |