|
زمزمه هایی از سر دلتنگی،همین و بس...
|
قصه ابر و باد
ابر می گفت به باد
من دگر خسته شدم
تا به کی ملعبه دست تو باشم بیرحم؟
از غم بی وطنی پیر شدم
بس که از آمدنت مرده و دلگیر شدم
تو مرا هر شب و روز
می کشانیم به زور
بر سر خانه و گور
یا به ایام عزا
یا بهنگام سرور
و مرا
به در و دشت رها می فکنی
من چو طفلی ترسو
میدوم بر هر سو
پی راه برگشت
ولی افسوس و دریغ
که دگر گم شده ام
می شود اشک روان
ناله ای بی پایان
و همه مردم خیس
یکصدا میگویند
باز باران ، باران
و همه خوشحالند
جز من خسته گیج
که شدم ملعبه هر دم باد
گر ز من می پرسی
باد را نفرین باد
کاکتوس
چشم ناقابل من
هدیه بر خوبی تو
تو بمان سرو بلند
که سفر کار من است
شک و تردید نکن
آخرش سوختن است
شک و تردید، مرا
نور ارزانی تو
تو بمان چون که سفر
بهر اجبار تن است
تو بمان، چون تو شبیهی به دشت گل سرخ
این منم وصله ناجور به باغ
تو کجا می بینی؟
که کبوتر چاهی
بشود همدم زاغ
تو بمان چون که دلم
آشنای سفر است
از دل جاده ها با خبر است
تو بمان، باغ تو را می خواهد
به صداقت سوگند
که دلم عمر مرا می کاهد
من کجا و تو کجا؟
تویی همسایه عرش
و منم سایه به فرش
تو بمان
و فراموش نکن
که گل سرسبد باغ تویی
هرگز از فکر گل کاشته آسوده مشو
شک و تردید مکن
" تو خراب من آلوده مشو "
امشب
بنوش از من
بسی تلخم
ولی صدها سخن دارم
که شیرین است و رویایی
من امشب شکل "من" دارم
بنوش از جام بی رنگی که امشب غرق پر رنگیست
و از حالم مپرس امشب
که حالم حال دلتنگیست
من امشب از خودم دورم
من امشب حرفها دارم
من امشب نامه ای خیسم
که در خود سطرها دارم
بنوش از من که لبریزم
وز این احساس سرریزم
تو پاییزی و آن برگم
که در پای تو می ریزم...
بنوش از من همین امشب
که فردا حس رویا نیست
یکی با من بگفت امشب
که فرداشب شب ما نیست
چه کسی می داند،چه کسی می دانست؟
چه کسی می دانست
که نسیمی آرام
ساقه نرم دل شب زده را می شکند؟
چه کسی می فهمید
اندکی زخم زبان
تن این مرده روان می فکند؟
چه کسی آمده بود؟
که هوایی شده بودی انگار
خط پیوستگی باور ما
گوییا همچو مثلث شده بود!!
دل تنهایی من
عمر دارد اکنون
به فراوانی آواز کلاغ
در شبی سرد و زمخت
من خودم می دیدم
هیچکس هیچ نگفت
چه کسی می دانست
که من آگاهم و ساکت چون سنگ؟
ای امان از دل تنگ
ای فغان از دل تنگ
سوختم، آب شدم...
ریختم در دل خود
با کسی دم نزدم
تا که مستأصل و بی تاب شدم
چه کسی می داند
که دگر کم شده ام
خانه غم شده ام
من دگر کم شده ام...
غیر غم یاری نیست...
زنده باشی ای غم!
چون تو غمخواری نیست
چه کسی می داند؟
وسعت عشق میان من و تو
تا که جان هست بمان
تا که جان هست بگو
چه کسی می داند؟
که چه حالی داریم؛
حال بین من و تو
مایه رشک همه عاشقهاست
تا که جان هست بمان
تا که جان هست بگو...
مهمانی شب
باز می آید شب
به سراغ دل بی مونس من
مثل یک مهمانی
می شود سایه به تن
پا به پای دل من
میدود تا به سحر
شب چه زیباست ولی
همچو شادی کوتاه
دم هر روز غروب
دل من چشم به راه
باز می آید شب
مژده، ای شب زده ها!
که نفس در راه است
خواب را دور کنید
عمر شب کوتاه است
شب تابستانی
اندکی مهمان است
خواب را دور کنید
چشم دلها را باز،
چشم سر کور کنید
شب چراغان است از تاریکی
نوبت گردش دل آمده است
خواب را دور کنید...
دوست دارم شب را
زورقی آرام است
مرحم آلام است
کاش خورشید شبی، راه را گم بکند
و بمیرد آنجا
تا که شب
ثابت و جاوید شود
کاش میشد، اما....
سهمی از پریشانی
عاشقی از سر من بار سفر بست شبی
نیست دیگر به تنم شور و شر و تاب و تبی
همچو یک مرده آلوده به خواب
میکشم رنج و عذاب
می نویسم به کتاب
آه ای مردم خوشبخت خمار
عاشقی مال شما...
بوسه ارزانیتان
کنج آغوش به نام همه تان
سهم من مال شما...
سهم من چیزی نیست
درخور ارزانی
راستی، غمناک است
سهم من را بدهید
تا پریشان نشوید
پاک از یادم رفت
که در آن خیری نیست
واژه ای تازه بگو
خسته ام از تکرار
خسته از شب زدگی
خسته از استمرار...
من همان عقربه ثانیه ام
در میان صفحه ساعت عمر
راه پیش و پس من
هر دو انگار یکی است
ایستادن مرگ است؛
رفتنم نزدیکی طرف لحظه مرگ
راه پیش و پس من
هر دو انگار یکی است
من شتابان و عجول
حسرت لحظه ای اطراق به یک منزلگاه
پر دردی جانکاه
به کجا می نگرم؟
چیست پس عاقبتم؟
تا به کی در سفرم؟
واژه ای تازه بگو
واژهای تازه بگو
شاعر لحظه آزادی من
ای گل سرسبد باغ اقاقی،ای خوب
منم آن گم شده در کوچه مرگ
دل من را بشناس
از دم خواب بروب
واژه ای تازه بگو
نفس این دل آزاده پر است از دم مرگ
واژه ای گو که به یمن نفست
بتراود روحی
در رگ خسته برگ
واژه ای تازه بگو
تو کجایی جانا؟
تو چه دوری رویا
تا به کی من بدوم؟
تا کجا من بروم؟
خسته ام،خسته تر از عقربه ها
آشنا با تپش دغدغه ها
ای صمیمی،ای خوب
لحظه آرامش
به کنارم تو بیا
و به گوش جانم
غزلی ناز بخوان...
واژه ای تازه بگو...
واژه ای تازه بگو...
هوای هوای بهار است و باده ناب
به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب
فرشته روی من،ای آفتاب صبح بهار
مرا به جامی از این آب آتشین دریاب
نوروز همیشه پیروز بر شما دوستان عزیزم مبارک![]()
یاد داری؟
یاد داری که دلم
خفته در آیینه چشم تو بود؟
چشمهایی که همه زندگیم را بربود
...
یاد داری که دلم
همه شب ملعبه دست تو شد؟
روح بیمار دلم،
زخمی عربده چشم سیه مست تو شد؟
یاد داری بت من؟
یاد داری که چه شد،
که دلت دشمن این بیدل ماتم زده شد؟
یاد داری که چه وقت،
دل من قلب بدین خانه ماتمکده شد؟
دلت از عشق تهی گشت و دلم غمزده شد؟
یاد دارم که تو را
لیلی قصه خود می دیدم
و چه مجنون بودم
که نمی فهمیدم
سنت کهنه مجنون کشی لیلی را...
یاد دارم که تو هم
یاد میداشتیم
حتم دارم که کنون
رفته ام از یادت
ای دریغ،ای افسوس
کیست اینک ملک خاطر تو؟
کیست آن یار نظر کرده نو؟
کیستم من بی تو؟
کیستم من بی تو؟
سفر
با سری پر ز هوی
با دلی پر ز ملال
میروم تا چه بیافتد بر ما
میروم تا که ببینم چه کسی؟
می شمارد نفسم را زیبا
نیستم پای سفر
لیک خاری است به پا
که همی آزارد قلب من را ز ازل!
نه حبیب و نه طبیب
مددی چند نکردند مرا
تا رسم بر تسکین
اندکی غرقه شدم در رویا...
من کجا؟عشق کجا؟
سفر آنرا زیباست
که امید است ورا
من که نومیدم و رنجورم از این چرخ و فلک
خسته از رنج مدام
ترم از اشک دریغ
پرم از حسرت و غم...
روزگاریست که گم کرده ام امیدم را
اندر این پیچ و خم زبر و ملال آور عمر
به کجا من بروم؟
من به دنبال رفیقی بودم
که به آرامش خود غسل دهد جان و تنم
آتشی سازد و با آن به دمی گرم کند
نفس سرد مرا
هیچکس یار نبود
هیچکس نیمه این مرده تبدار نبود
بر دل غمزده غم بود...
ولی لحظه ای غمخوار نبود
هیچکس یار نبود
هر کسی دم زد از عشق
سایه ای بیش نبود
جز نمک بر سر زخم دل درویش نبود
لحظه ای آمد و رفت
جز غمی نو دگر او هیچ نداشت
بذر غم در دل این شب زده کاشت
غم نو گریه نو در برداشت
هیچکس یار نبود...
عشق در لحظه بی واسطه انگار نبود
هیچکس یار نبود....
خسته ام از دل خود
خسته ام از دل خویش
زین دغل باز دو رنگ
زین جفاکار پریش
خسته ام از دل ریش
ای دریغا دل من
دل پر حادثه و نازک من
دل دریایی بس چابک من
که کنون برده اوهام شده ست
دست از همرهی من شسته ست
چه به روز و چه به شب
می کُشد ساقه آرامش من
برده سر حوصله و طاقت من
دیگرش دوست ندارم یک دم
دل من را بکشید
خسته ام از دل خود
از دل شب زده باطل خود
دل من را بکشید
خسته ام از دل تنگ
بکشیدش که روا نیست درنگ
دل من را بکشید
خسته ام از دل محنت زده ام
من اسیر دل و او می کِِشدم
سوی افکار دل آزرده آفت زده ام
خسته ام از دل خود...
دل من را بکشید
نفرین به سر نوشت
لعنت به تو ای سرنوشت،ای ظالم وحشی سرشت
من رو به هر غم مبتلا کردی در این دنیای زشت
با من ولی بر ضد من،بودی همیشه دشمنم
حالا من تنها ترین در حال در خود مردنم
هر کس تو دنیای خودش خندید و فریادی کشید
اما سکوت و گریه من رو کسی اینجا ندید
توی هجوم وحشی غمها به روح و قلب من
دست تو رو دیدم به کار ای رو سیاه دل شکن
از دوستها و دشمنا سهمم تباهی بود و بس
از این همه رنگ قشنگ،رنگم سیاهی بود و بس
نفرین به تو ای سرنوشت،نفرین به تو ای سرنوشت
جز من به لوح عاشقی هر عاشقی خطی نوشت
متولد پاییز
اشک از گونه چکید
برگ بر شاخه تکید
سوز سوزنده نفسها را کشت
چادر مرگ به سر های سر افکنده کشید
گوییا پاییز است
که جهان از دم نارنجی آن لبریز است
گوییا پاییز است
فصل پاییز هر سال
فصل یادآور یک خاطره است
یاد آن خاطره ای
که در آن ظلمت شب
چهل ویک شب پاییزی رفت
قفل ناباوری کودک نوزاد شکست
متولد شد و در بطن جهان جاری شد
وارد عرصه بیداد و ستم کاری شد
طعم بودن بچشید
از عدم عاری شد...
منم آن کودک پاک
منم آن مظهر شادی و سرور
که کنون گم شده ام
جای یک زنده به یغما بردم
و شدم
مرده ای زنده به گور
خالی از خشم و غرور
میکنم هر دم از این خانه ویرانه عبور
نیست ردی ز سرور
می زند بانگ دلم:
دست از زندگی مرگ نما
زودتر،نیک،بشور
فصل پاییزی من
حکم همزاد من است
سوز ویرانگر او
حکم فریاد من است
رفته از یادم من
گوییا تشنه فریادم من
فصل پاییز که رفت
دوست دارم که نباشم دیگر
طاقت دوری پاییز ندارم یک دم
کاش پایان نرسد
فصل پاییزی من
خوش خیال
روزگاریست که در پرده شب
زیر دیوار امیدی مبهم
چشم بر سینه شب می دوزم
تا که یک اخترکی
چشمکی بر من دیوانه زند
تا که آن چشمک خوش
دل و روح و سر و جانم ببرد
دل افسرده من ناز کند،
اخترک ناز دلم را بخرد...
خوش خیالم که در این دوری صبح
پی شادابی گل می گردم
یاد آن خواب بهارانه به خیر
که به شادابی گل
همه شب تا به سحر خیره سری می کردم
و کنون بی خوابم
دوست که دارم که ملاقات کنم رویا را
تا ببینم به خوشی وامق بی عذرا را
صد هزاران افسوس
که کنون بی خوابم
صد هزاران افسوس
که کنون بی خوابم...
گذری بی برگشت
گذری کرد دلم
گذری بی برگشت
در زمستان خیال
سوخت از حادثه ریزش برگ
طی ایام شباب
نظری کرد بر آن مسلخ برگ
رنگ افسوس گرفت
ناگهان گم شد و رفت...
چه پریشان حالی
چه سیه گون روزی
کو،کجا شد گل ایام شباب؟
رفت،گم شد به شتاب
عمر خوش رقصی من
بود چون عمر حباب
من نمیدانستم
که پس لحظه کوتاه خوش آوازی من
خفته یک عمر عذاب
من نمیدانستم...
دل من گم شد و رفت...
دل من گم شد و رفت...
دل من گم شد و رفت...
خاطرات متولد نشده
يه سبد خاطره از رفتن تو همه با طعم شکست و خستگي
قصه قديمي يه خنجر و پشت يک عاشق و دلشکستگي
توي اين سکوت تاريک و بلند ديگه جايي واسه موندن ندارم
يه شب از همين شبهاي بي سحر پا تو جاده هاي رفتن مي ذارم
گذر دوباره از قصه ما معني يه کار پوچ و بيخوده
قصه دوباره ها و حسرت خاطرات متولد نشده
حسرت خاطره هايي که مي شد آخر قصه ما دو تا بشه
براي هميشه تو دفتر عشق ناجي غربت مثل ما بشه
کاش مي شد دفتر خاطرات من جاي غصه ها پر از خنده مي شد
ورقهاي خيس از گريه من از کتاب شعر من کنده مي شد
کویر
در کنار گلی که بی رنگ است
زیر خورشید مبهم پاییز
رسته ام در کویر باور خود
سرزمینی که عشق آنجا نیست
سرزمینی که جاده ای دارد...
لیک،پایان راه پیدا نیست
سرزمینی است مملو از زردی
می گریزد ز باورم سبزی
باورم عاجزانه می سوزد
در فراق بهار شیدایی
حسرت عاشقی و رسوایی
حسرتم جاودانه خواهد بود؟؟؟
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
هر کسی هم نفسم شد
دست آخر قفسم شد
من ساده به خیالم
که همه کار و کسم شد
اون که عاشقونه خندید
خنده های منو دزدید
پشت پلک مهربونی
خواب یک توطئه می دید
اشکی برای شوق،
شوقی برای درس،
درسی برای میز،
میزی برای کار،
کاری برای نان،
نانی برای تخت،
تختی برای خواب،
خوابی برای مرگ،
مرگی برای سنگ،
سنگی برای یاد،
یادی برای اشک...
این است مفهوم زندگی
فکر جوانی
در سرم شور و شر و فکر جوانی دارم
بر دل از تیغ جفا زخم و نشانی دارم